![]() |
مطالب خواندنی در: farhadline | |
نویسنده
MY ARCHIVE
پیوندها
hamid & romina ممول اسفند79 پروکسی فیلتر شکن جدیدترین آهنگهای روز سید چهره ماندگار دقایق سوخته حاجی آسمان آبی ممول ۲ آمار وبلاگ : ![]()
|
چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۸ 40) با شنیدن شغل هر کس میگوییم ... واقعاً چرا اینجوریه که همیشه با دیدن بقیه یاد درد و مشکلای خودمون میافتیم؟! شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٧ 39)اگه دو تا مرد طالب یه زن باشن: اگه دو تا مرد طالب یه زن باشن توی مملکتهای مختلف چی به سر این سه نفر میاد؟ پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٧ 38) نامه ای به خدا: یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا
چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ 37)Why God Made Mothers:
By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime.
An Angel appeared and said "Why are you spending so much time on this one"? وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیروقت کار می کرد. باید قابل شستشو باشه ولی پلاستیکی نباشه. بیش از 200 قسمت قابل حرکت داشته باشه که قابل تعویض باشند. و باید بتونه از همه جور غذا استفاده کنه. .باید بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره . با یه بوسه که از زانوی زخمی تا قلب شکسته رو شفا بده. و همه اینها رو باید فقط با دو تا دست انجام بده. the angel was impressed" just two hands..impossible"" "And that's just on the standard model?" the Angel asked. "This is too much work for one day. Wait until tomorrow to finish." فرشته تحت تأثیر قرار گرفته بود . "But I can't!" The Lord protested, "I am so close to finishing this creation that is so close to my own heart. She already heals herself when she's sick AND she can work 18 hours a day نمی تونم دیگه آخرای کارمه. چیزی نمونده که موجودی را که محبوب قلبم هست رو کامل کنم. The Angel moved closer and touched the woman, "But you have made her so soft, Lord." فرشته نزدیکتر اومد و زن رو لمس کرد: "Will she be able to think?", asked the Angel. فرشته پرسید : می تونه فکر کنه ؟ "That's not a leak." The Lord objected. "That's a tear!" خدا اشتباه فرشته رو تصحیح کرد : چکه نمی کنه - این اشکه . but there is only one thing wrong with her she forgets what she is worth... فقط یک چیزش خوب نیست. سهشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ 36)باز آمدی جدید و تحول گرا سلاااااااااااااااام به همه دوستان خوب وبلاگی خیلی دوستون دارم همتونو دوست دارم دوستدارتون فرهاد دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥ ۳۵) داستان فرشته: وقتي كودك خوبي مي ميرد يك فرشته از بهشت به زمين مي آيد، و كودك مرده را در آغوش ميگيرد... بال هاي بزرگ و سفيدش را باز مي كند و از بالاي هر چيزي كه كودك به آن ها عشق مي ورزيده پرواز ميكند...، فرشته يك مشتِ پر گل مي چيند، و آن ها را به بالا، به پيش قادر مطلق، مي برد. آن ها ميتوانند، در بهشت زيباتر از زمين شكوفه بدهند، و خداوند همه آن گل ها را به قلب خود مي فشارد. اما او آن گلي را كه بيشتر از همه دوست دارد را مي بوسد... و سپس به آن گل صدا عطا مي كند تا در بزرگترين هم سرايي ستايش خداوند شركت كند...
پايان
يادداشت مترجم:
شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥ ۳۴) کودک و خدا: كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي اما من به اين كوچكي و ناتواني چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟ خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود. كودك همچنان مردد و ادامه داد اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد : فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود. كودك ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم كه مردم چه مي گويند در ۰آنها را نمي دانم. خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك با ناراحتي گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟ و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟ "فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني." كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟؟ خدا گفت : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگرچه من هميشه در كنار تو هستم. در آن هنگام بهشت آرام بود - اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد. كودك مي دانست كه بزودي بايد سفر خود را آغاز كند .پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد : خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم لا اقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.
پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥ ۳۳)چشم مادر:
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
![]() يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
یکشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٥ ۳۲)بازی روزگار: روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و
تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه
مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها
يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً
احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا
كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز
كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك
ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان
بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :
«چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.
مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من
از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري
او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در
بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده
شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي
در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار
حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد
اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان
بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار
داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن
دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه
درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي
نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود
كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز
كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده
بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥ ۳۱)زيباترين قلب: روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود. سهشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥ ۳۰)بساط شيطان : ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. سهشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥ ۲۹)يک روز و هزار سال : دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥ ۲۸)روز مادر: یا لطیف
![]() در کشور ما روزی بنام "مادر" نامگذاری شده. این فرشته ای که در همین نزدیکی، روز و شب در کار برکت بخشیدن به زندگی ماست، آنقدر نزدیک و آنقدر مهربان و آنقدر شکیبا که هیچ دیده نمی شود، نه مهربانی و نه نزدیکی و نه شکیبائی او درنظر نمی آید، آخر این فرشته بسیار به ما نزدیک است. او که فرستادهء خداوند است تا مبادا نسیمی خاطر کودکش را ، تو و مرا ، پریشان سازد.
ای مهربان
امروز چهاردهم ماه May در سراسر دنیا روز مادر نامیده شده، زیباست که امروز نیز با تمام دنیا همصدا شویم و بگوئیم مادر روزت مبارک. اگرچه این تبریک را در روز دیگری در این سال تنها در میهن خود بزبان می آوریم، لیکن بگذار که امروز از سراسر این کرهء خاکی آوای:
دوستت دارم مادر وروزت مبارک
بالا و به عرش خداوند برسد.
امروزهم بگوئیم:
مادرم درکنار من بمان
مادرم امروز تو آرام بنشین
مادرم امروز من با تمامی وجود، با تمامی عشقم تو را در آغوش خواهم کشید و امروز تو آرام بنشین.
"مادر" اگر هنوز در کنارم هستی، یا اگر که تندباد خزان تو را از من ربوده، خوب میدانم که اینجا و یا میان فرشتگان نگاه مهربانت همیشه و همیشه مشتاق و نگران من است. میدانم که جان عاشقت همیشه در نیایش است تا کودکت شاد باشد و خوشبخت.
مادرم درکنار من بمان، اینجا و یا در میان فرشتگان
مادرم به تو، به نگاه پرمهرت
به نیایشها و آرزوهای زیبای تو نیازمندم
مادرم تنها تو میدانی که من هرگز بزرگ نشدم
مادرم تنها تو میدانی که من هنوز و همیشه کودک تو هستم
مادرم دوستت دارم.
درکنار من بمان
تقدیم به همهء مادران: MOTHER'S LOVE
Her love is like an island in life's ocean, vast and wide A peaceful, quiet shelter From the wind, the rain, the tide. 'Tis bound on the north by Hope, By Patience on the West, By tender Counsel on the South And on the East by Rest. Above it like a beacon light Shine Faith, and Truth, and Prayer; And thro' the changing scenes of life I find a haven there. شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ ۲۷)تماس تلفنی با خدا: -: الو! سلام
-: سلام عليكم! بفرماييد.
-: ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم.
-: خودم هستم، بازچي شده بنده من؟
-: اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد.
-: من هيچكس و فراموش نميكنم. هيچكس.
-: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟
-: بگو! همه حرفات رو مي شنوم.
-: خدا جونم؟!
-: بگو جانم!
-: يه خواهش دارم.
-: بگو عزيزم.
-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم
صدامو مي شنوي يا نه.
اصلا مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي.
مي دوني! همينكه بدونم يكي حرفم رو مي شنوه برام كافيه.
-: من كه بارها گفتم ((ادعوني استجب لكم.))
تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم.
هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي
اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده سنگين شده كه صداي منو نمي
شنوه، تقصير من نيست.
-: واقعا حرفام رو مي شنوي؟!
-: واقعا حرفات رو مي شنوم.
-: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟
-: بله!
-: از حاجتم، از نامه هايی که مينويسم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از چیزي كه تو دل دارم، … از همش خبر داري؟
-: آره همش رو مي دونم
-: هق هق ريه هام رو مي بيني؟
وقتي از بدبياري و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟
وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟
صداي در زدنام رو مي شنوي؟
-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ((ان الله بصير بالعباد. مه
نشنيدي ان الله سميع الدعاء))
-: مي دونم. اما من…
-: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و مي
شنوم اينقدر دل منو مي شكوني.
-: الهي بميرم!
-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي. رفتي. هي دنبالت اومدم. به ملائك گفتم مبادا چيزي
بنويسينا صبر كنيد تا لحظه اخر. بر مي گرده. مجيد اون عمل رو انجام نمي ده. مجيد اون
حرف رو نمي زنه. مجيد اون…
هر چي ملائك گفتن بارالها! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد
اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد.
و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.
هي صدات زدم. گفتم: مجيد نرو. اما تو رفتي. گفتم: مجيد نزن. اما تو زدي. گفتم: مجيد
نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم
مجيد عوض نشد.
-: شرمنده ام.
-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي
مي زني.
-: شرمندتم. با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره. با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي.
به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر
و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.
به جون خودم مي دونم اگرعزتي رو كه تو پیش مردم بهم دادي و؛ خوب مي دونم كه
لايق اين عزت نيستم، اگر ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر
نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند
قبول كنه.
اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچكس.خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز توکسی رو ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم، به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم.
خيلي مي ترسم يه روزی خشمت منو بگيره
خيلي مي ترسم كه بگی به اين بنده هرچی فرصت دادم آدم نشد.
خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردونی .
خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم.
اما…
اما بخشش فقط در خور شان و مقام توست.
-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مگی چی؟غلط کردم!
مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!
هردفعه که اشک بارونت رو ميبينم از خودم خجالت ميکشم در رو به روت باز نکنم.
هر دفعه با روي شاد در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه، ديگه درست مي شي
اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني
-: مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو
مرا نيامرزي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيکی کردی من چه طور ميتونم باور کنم
كه لحظه مرگ منو تنها ميزاری خوبی خودت رو از من دريغ نکن. آمين يارب العالمين
یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥ ۲۶)عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي مثل خودمون: 1.عشق از ديد حاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟! | |
![]() |
||